شهید ناصری؛ سردار بی‌نشان دستگاه دیپلماسی کشور

شهید ناصری؛ سردار بی‌نشان دستگاه دیپلماسی کشور

حالا دیگر گرد پیری به روی چهره مادر نشسته است؛ ۱۸سال از رفتن فرزندش می‌گذرد، فرزندی که می توانست در این روزهای پیری عصای دستش باشد، اما آرام است و با صلابت تاکید می کند که به شهادت فرزندش افتخار می کند.

به گزارش اسفدن خبر ،  در اسلام مرزهای جغرافیایی معنا ندارد و همه ملت‌ها زیر پرچم اسلام بدون مرز «امت واحده » هستند؛ و چه خوب این اصل ‏را شناختند شهدای بدون مرز، که این گونه خود را برای دفاع از اسلام در همه جای جهان مهیا کردند…

می خواهیم از مجاهدان بدون مرز بگوییم شهید سردار محمد ناصر ناصری طلایه‌دار مجاهدان این راه ‏ از خطه خراسان جنوبی است.‏ سردار شهید جزو مردانی است که از عافیت خود و خانواده گذشتند و رفتند تا پرچم نهضت جهانی انقلاب اسلامی را در دیگر سرزمین‌ها برفراشته کنند و الحق که این کار را به شایستگی به سرانجام رساندند و مزدشان را نیز با نثار خون خود گرفتند.

« شهید محمدناصر ناصری» کسی است که در دوره هشت ساله جنگ تحمیلی در عملیات والفجر۳ بعنوان مسئول محور اطلاعات و عملیات تیپ ۲۱ امام رضا(علیه السلام) با دشمن بعثی وارد نبرد شد و در طی چند عملیات چهارمرتبه مجروح شد و برخی ترکشها تا آخر عمر با او همراه بود. ایشان همچنین مدتی بعنوان همرزم شهید کاوه خدمت کرد. اما وقتی جنگ هشت ساله عراق علیه ایران تمام می‌شود باز هم آرام و قرار ندارد.

این بار با دیدن مظلومیت مردم افغانستان وارد آن سرزمین می‌شود و زن و بچه را می‌گذارد باز هم در پناه خدا و برای یاری یک ملت مظلوم می شتابد او که از دوران کودکی با زندگی در نوار مرزی ایران و افغانستان، کم و بیش با مردمان آن سامان برخوردهایی داشته در جبهه خدمت به مردم محروم و مجاهدین افغانی نیز فعال می شود.

محمد ناصر ناصری این بار بعنوان مسئول مرکز تحقیقات در دفتر نمایندگی مقام معظم رهبری در امور افغانستان مشغول وظیفه شد و آخرین مسؤولیت شهید ناصری در سازمان فرهنگ و اطلاعات بعنوان نماینده فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در افغانستان بود.

خبر شهادت در افغانستان، پیش از شهادت

اما محمدناصر می‌دانست که « در باغ شهادت باز باز است» چرا که علی صلاحی یکی از دوستانش اینگونه بیان کرده است: در آخرین مرخصی که آمده بود مشهد، یک شب قبل از رفتنش به من زنگ زد. گفت: من با دکتر بزرگی و پدر شهید کاوه دیدارداشته‌ام؛ از آن‌ها خواسته‌ام، از تو هم می‌خواهم دعا کنی که من شهید شوم. من فردا عازم مزار شریف هستم و من خندیدم و به شوخی گفتم: چیز دیگری نبود که بخواهی؟ گفت: شما نفر سومی هستی که می خواهم برای شهادتم دعا کنی. خندیدم و گفتم: باشد فعلا سرم شلوغ است! گفت: شوخی نمی کنم حاجی حتما دعا کن. از لحن صدایش معلوم بود که جدی است. گفتم: الان ده سال از جنگ می گذرد شما حالا می خواهی شهید شوی که چه؟ گفت: می خواهم انشاء ا… ثابت کنم که « در باغ شهادت باز باز است».

به گفته وی ناصری خدمت در افغانستان را ترجیح می داد و حتی خبر از قتلگاهش را داده بود سال های جنگ، زمانی که هر دو در تیپ ویژه شهدا بودیم. چون او همیشه چهره نورانی و حال و هوای روحانی داشت قبل از هر عملیات بچه ها به شوخی و جدی حرف شهادتش را پیش می کشیدند. در لابه لای صحبت ها جدی و با اطمینان گفت: اگر این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، من در این جنگ کشته نمی شوم حتی اگر به لبنان و فلسطین هم اعزام شوم باز یقین دارم که سالم بر می گردم. با عشق و علاقه وافری که از او نسبت به شهادت سراغ داشتم، از شنیدن این جمله ها تعجب کردم و گفتم: یعنی می‌گویی که شهید نمی شوی؟ گفت: چرا، آن که انشاءا… خدا به لطف و کرم خودش نصیبم می کند و ادامه داد: ولی اگر شهادت قسمت من باشد این قسمت حتما در افغانستان نصیبم می‌شود.

سرانجام این انسان خستگی ناپذیر در روز هفدهم مرداد ۱۳۷۷، توفیق این را یافت تا در شهر مزار شریف، به نحوی بسیار مظلومانه و به دست نیروهای طالبان که افرادی شقی و بی منطق هستند، شهد شیرین شهادت را بنوشد و در ایام دهه فاطمیه پیکر مطهرش را در گلزار شهدای بیرجند تشییع و به خاک می سپارند.

در هیجدهمین سالگرد شهادت این مجاهد خستگی‌ناپذیر و علمدار حوزه فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در افغانستان توفیق گفتگو با مادر این شهید والام مقام نصیبم شد.

عکس‌هایش همه خانه را پرکرده تا شاید جایش خالی نماند اما نه برای مادر و پدر، شاید برای دیگران است تا مبادا «محمد ناصر» را یادشان برود. مادر هرلحظه او را در کنار خود حس می‌کند و تمام خاطرات گذشته که در ذهنش مرور می‌شود او را بیشتر نزدیک خود احساس می‌کند، گویی خاطراتی که از فرزند شهیدش دارد تازه برایش اتفاق افتاده است.

مریم هاشمی، مادر«شهید محمد ناصر ناصری» پنج دختر و دو پسر دارد که محمد ناصر اولین فرزندش است هرچند قبل از او چند فرزند کوچکش بر اثری مریضی فوت کرده می‌گوید: شبی از شب‌های بهار سال ۱۳۴۰ در حال که بارانی سیل آسا شروع به باریدن کرده بود و هر آن بیم طغیان رودخانه می‌رفت در منطقه کوهستانی به نام آب سرد از اطراف روستاهای سیستانک و گازار در شهرستان بیرجند فرزندم به دنیا آمد و نام او را محمدناصر گذاشتیم.

کمک به کودکان روستا با پول تو جیبی

اما حالا دیگر گرد پیری به روی مادر شهید نشسته بود ۱۸سال از رفتن فرزندش می‌گذرد، فرزندی که می توانست در این روزهای پیری عصای دستش باشد، اما آرام است و به زیبایی از خاطرات و کودکی‌های شهید می‌گوید: محمد ناصر را برای دوران ابتدایی به روستای اسفدن در بیست و چهار کیلومتری سیستانک بردیم و با تمام مشقاتی که در راه ادامه تحصیلش وجود داشت اما علاقه وافری از خود به درس خواندن نشان می‌داد به دلیل نبودن مدرسه راهنمایی در آن اطراف در حالی که نوجوانی بیش نبود برای او در بیرجند خانه ای اجاره کردیم تا درسش را ادامه دهد.

حرف که به اینجا می رسد نفس های مادر شهید تند‌تر می شود و اشکی که دیگر یارای استقامت در چشم را ندارد حرف دل را به گونه سرازیر می کند، می گوید: محمد ناصر بدون ما به سختی گذران کرد اما از همان نوجوانی قناعت داشت هر وقتی از روستا به دیدنش می‌آمدیم مقداری پول به او ‌می دادم اما او هرگز آن پول‌ها را برای خودش خرج نمی‌کرد برای خواهرانش و بچه های روستا وسایل و خوراکی می‌خرید حتی با همان سن کم برق کشی یاد گرفته بود تا پول تحصیلش را درآرود.

او از کودکی شهید می‌گوید که از همان کودکی مقید به خواندن نماز بود یک روز پسر دایی‌ام به من گفت من نماز نمی خواندم اما پسر کوچک تو صبح‌ها من را بیدار و وادار به نماز خواندن می‌کرد او به کجا خواهد رسید؟! حتی وقتی محمد ناصر به روستا هم  می‌آمد بچه ها را جمع می‌کرد و با خود به مسجد می‌برد و امروز همه آنها نماز خواندن خود را مدیون او می‌دانند.

این مادر رنج کشیده با گفتن این خاطره و بعد چند دقیقه سکوت، مرا مهمان شنیدن خاطره دیگر می‌کند اینکه در زلزله زیرکوه چهل روز تمام محمد ناصرش به زلزله زدگان کمک کرده بود و بر اثر کار دستانش و حتی صورتش تاول زده بود.

طوری از آقا محمد ناصر حرف می زند که انگار نه انگار ۱۸سال از رفتنش گذشته است اما ذره ای از دل صبور و مقاومش کم نشده است همچنان پابرجا و محکم از شهادت سردار احساس سربلندی و افتخار می کند چرا که شهادت همیشه آرزوی پسرش بود و شوری جز شهادت در سر نداشت…

مادر شهید ناصری با اشاره به بی تاب فرزندش بعد از شهادت محمود کاوه فرمانده تیپ ویژه شهدا، ادامه داد: شهریور سال ۶۵ یک روز پسرم آمد سیستانک و شب اصلا نخوابید حال مساعدی نداشت، صبح روز بعد من را با خود به بیرجند برد، آنجا هم آرام و قرار نداشت، مدام راه میرفت، طاقت نیاوردم بالاخره پرسیدم گفتم حاجی (چند بار مکه مشرف شده بود) چی شده؟ انگار که داغش تازه شده باشه بلند گریه می کرد و گفت: آرزوی شهادت به دلم خواهد موند من کنار کاوه بود او شهید شد و من ماندم!!

حق با مادر بود این بی تابی سردار شهید را وقتی بیشتر درک می کنی که این قسمت زندگینامه شهید را خوانده باشی؛ «سال ۱۳۶۴، سردار پر آوازه دفاع مقدس، شهیدمحمود کاوه وقتی اوصاف ناصری را از دوستانش می‌شنود و استعداد بالای او را شناسایی می‌کند، برای جذب وی به تیپ ویژه شهدا تلاش می‌نماید. نهایتاً موفق می‌شود او را به تیپ ویژه بیاورد و ریاست ستاد را بر عهده‌اش بگذارد. بنا به شهادت همرزمان و اسناد به جای مانده از آن دوران، هرگز نقش شهید ناصری را در هر چه شکوفاتر شدن تیپ ویژه شهدا نمی‌توان نادیده گرفت. البته ارتباط عرفانی و معنوی او با محمود کاوه، در تحقق یافتن این مهم بی تأثیر نیست. حجت الاسلام ابراهیمی در این باره می‌گوید: ارتباط بسیار زیبایی بین او و شهید کاوه بود. شاید بتوان گفت در یک آن، شهید کاوه مراد بود و شهید ناصری مرید، و در لحظهٔ دیگر ناصری مراد می‌شد و کاوه مرید. هر دو به یکدیگر عشق می‌ورزیدند و حال و هوای زیبایی در میدان نبرد و مبارزه داشتند».

ریگ‌هایتان را زدم؛ خیالتان راحت مادر!

مادر شهید از خاطره رفتنش به مکه و دیدن محمد ناصر در آنجا برایمان گفت: «با حال منقلبی از ماجرای مکه رفتنش گفت: روزی که به منا می‌رفتیم تا به نماد شیطان سنگ بزنیم نیمه‌های راه ماشین بر اثر ترافیک و شلوغی ما را پیاده کرد مجبور شدم با کمرم که سالهای گذشته در زلزله زیرکوه شکسته بود پیاده تا خیمه‌ها بروم بین راه چندین بار نشستم  و با خود این شعر را زمزمه می کردم « در بیان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور» وقتی به خیمه‌ رسیدم دیگر رمقی نداشتم از حال رفتم بعد از کمی استراحت اما چون خیلی دوست داشتم به اصرار خواستم با بقیه برم رمی جمرات اما به خاطر حالم اجازه ندادند یکی از اقوامم گفت به جای من این کار را انجام خواهد داد، برگشتم تنها در چادر ماندم و ناراحت و با دلی شکسته گریه می کردم در حال خودم بودم که یکدفعه دیدم پسر شهیدم حاجی محمد ناصر آمد و گفت« مادر من رفتم ریگ های شما را بزنم خیالت راحت باشد» و به دنبال آنان رفت»…

در ادامه خاطرات همسر و فرزندان سردار شهید محمد ناصر ناصری را آورده ایم تا شاید بتوانیم چهره ملکوتی شهید را در حد بضاعت اندک خود به تصویر کشیم.

همسر شهید نیز در بیان خاطرات ازدواج خود به سال ۱۳۵۹ گفته است: محمد ناصر که با او نسبت خویشاوندی داشتم، بستگانش را برای خواستگاری‌ام فرستاد. پدر ومادرم چون شناخت بیشتری از ایشان داشتند، قبول کردند اما خودم تردید داشتم و نمی دانستم چه جوابی بدهم. با این که درباره خوبی های ایشان زیاد شنیده بودم اما می دانستم زندگی کردن با چنین افرادی سختی های خاص خودش را دارد. در همان ایام مدتی مریض شدم یک روز محمد ناصر از باب دید و بازدید به خانه ما آمد و از اتاق کناری احوال مرا پرسید و چند دقیقه ای نشست. اما مادرم او را به صرف ناهار دعوت کرد. همین که وقت نماز ظهر شد، از مادرم جانماز خواست. من کنجکاو بودم که ببینم چطور نماز می خواند.

ایشان با حال و هوایی خوش و صوت و لحن زیبا، اذان و اقامه را گفت و مشغول نماز شد.  راز و نیاز عاشقانه وی مرا به شدت تحت تاثیر قرارداد به طوری که بیماری ام را فراموش کردم.با خود فکر کردم که او باید در درگاه خدا آبرویی داشته باشد و خلاصه این که آن نماز باعث شد همان روز جواب مثبت دهم و مقدمات ازدواج ما فراهم شود.

همسر شهید می‌گوید: هیچ وقت سیر نخوابید. همیشه کسری کار داشت. گاهی که خانه می‌ماند استراحت کند، تلفن همراهش را خاموش می کردم. وقتی بیدار می شد، می‌گفت:چرا تلفن را خاموش کردی؟ این را گرفته ام که همیشه در دسترس باشم و هر کسی که کار داشت، راحت بتواند پیدایم کند.

سعید ناصری، فرزند اول شهید «محمدناصر ناصری» است. او متولد سال ۶۱ است، شهید دو دختر به نام‌های مریم و زهرا دارد. محمدرضا هم هفت ماه پس از شهادت پدر به دنیا آمد. سعید که دانشجوی کارشناسی‌ارشد علوم سیاسی است، می‌گوید: «شانزده سال بیش‌تر نداشتم که ۱۷ مرداد ۷۷ نقطه عطفی در تقویم خانواده ما شد»!

او از خصوصیت‌های اخلاقی پدر شهیدش می‌گوید: پدر در زمان جنگ مسئولیت‌هایی داشت. پس از جنگ بحث افغانستان پیش آمد و پدر هم‌چنان در مأموریت بود. او در ولایت‌پذیری و مطیع ولایت بودن الگوی عینی بود. شهید ناصری برای نسل ما و پس از ما یک الگوی به تمام معنا بودند. من قدری کوچک‌تر که بودم از پدر می‌پرسیدم: چرا شما کمتر خانه هستید و همیشه در سفر و مأموریت و افغانستان هستید؟ پدر در جوابم می‌گفت: «مردم افغانستان بسیار مظلوم هستند. آن‌جا فرزندان یتیم زیادی دارد، مسلمانان مظلوم و ستمدیده زیادی هستند که ما باید به آن‌ها کمک کنیم و هرچه برایشان کار کنیم، باز هم کم است».

پدرم در غربت شهید شد

او ادامه داد: سفری به مزار شریف و ساختمان کنسولگری داشتیم. دیدن این شرایط و تصور این‌که پدر در چنین شهری، در غربت و ناامنی برای این مردم زحمت کشید، بعد هم در یک زیرزمین، مظلومانه به دست شقی‌ترین انسان‌ها به رگبار بسته شد، داغ را سخت‌تر می‌کند.

زهرا کوچک‌ترین دختر شهید ناصری که زمان شهادت پدر پنج سال بیشتر نداشت از خاطرات و شیرین زبانی هایش برای پدر می‌گوید: آن موقع از وابستگی عاطفی عجیبی که بین من و پدرم بود، مطالب زیاد نوشته شده است؛ حتی مادربزرگم هم هر وقت صحبت می‌شود، نقل می‌کند: «تو و پدرت آن‌قدر به هم علاقه داشتید که من می‌گفتم شما دو تا برای هم نمی‌مانید؛ یا تو می‌روی یا پدرت».

او این شیرین زبانی‌ها را بعد از پدر در یک نامه نوشت و برای رهبر انقلاب خواند و آنچنان بردل همگان نشست؛ زهرا می‌گوید: تمام در دل من با بابای خوبم در آن نامه گنجانده شده است. «بابا جان باز سلام؛ ای پدر جان منم زهرایت؛ دختر کوچک تو؛ ای امید من و ای شادی تنهای من؛ به خدا این صدمین نامه بود؛ از چه رویی تو جوابم ندهی…

این دختر شهید ادامه می‌دهد: خبر شهادت پدر و نبودنش را از مراسم‌های عزاداری پشت سر هم در خانه و پلاکاردها و پرده‌های سیاه محله فهمیدم و صدمه روحی سنگینی دیدم؛ چون در مقطع سنی حساسی بودم و وابستگی عاطفی من و پدرم شدید بود.

از خاطراتی که از پدر در ذهن زهرا روشن مانده، به نسبت این‌که بسیار کوچک بود و پدر بیش‌تر در مأموریت و دور از خانواده به سر می‌برد، بیش‌تر مربوط به خداحافظی‌ پدر می‌شود که زهرا از رفتنش ممانعت می‌کرد. آخرین مأموریت پدر را به یاد دارد. در مشهد زندگی می‌کردن و وقت جدایی از پدر رسید. این بار بیش از همیشه بهانه‌گیر شده و گریه می‌کرد. پدرش برای آرام کردن زهرا کوچلو، رفتن را به تأخیر انداخت و با هم در شهر گردش کردن و برایش از مغازه کلی خوراکی خرید. بعد در منزل کمی بیش‌تر پیش او ماند و رفت. رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت.

توجهات مقام معظم رهبری دلگرم کننده بود

دختر شهید ناصری می گوید: پدر من بسیار مظلومانه به شهادت رسید. ما انتظار داریم مسئولان این مظلومیت را به مردم بشناسانند، کارهایی انجام شده، اما کافی نبوده است. از شهادت پدر تا مدت زیادی این مسئله سانسور بود و کسی کاری انجام نمی‌داد! یا اگر هم انجام می‌دادند، پخش و منتشر نمی‌شد و مردم آن‌طور که باید پدرم و علت شهادتشان را نمی‌دانند. این مسئله به غربت و مظلومیت پدر اضافه می‌کند.

زهرا ناصری با اشاره به توجه رهبر معظم انقلاب به شهید ناصری و خانواده‌شان گفته است؛ «بعد از شهادت پدر، حضرت آقا تنها کسی بودند که هم منزل ما آمدند، هم سر مزار پدر در بیرجند؛ ما نیز خدمت ایشان رسیدیم و با ایشان دیدار داشتیم؛ پدر من تنها شهیدی هستند که از رهبر انقلاب دو ترفیع درجه گرفتند؛ ایشان بارها گفتند «شهید ناصری هم در غربت شهید شد و هم در غربت خواهد ماند به این خاطر که مظلوم شهید شد و مظلوم می‌ماند» ایشان ما را درک کردند و دورادور از ما حمایت می‌کنند و توجهشان برای ما دلگرم‌کننده بود».

ناصر ناصری برادر شهید نیز در بیان خاطراتش اینگونه گفته است: من یکی از کسانی بودم که وقتی جنازه‌ی برادرم به ایران برگشت، برای شناسایی او به تهران رفتم. درباره این که ظرف چهل روز گذشته، بر سر پیکر او و پیکرهای دیگر شهدا چه بلاهایی آمده، چیزهایی شنیده بودم. رو همین حساب، با این ذهنیت سراغ جسد می‌رفتم که کاملاً متلاشی شده و من فقط خواهم توانست اسکلتش را ببینم و احتمالاً تکه‌هایی از کت و شلواری که می‌گفتند در آخرین لحظه‌های قبل از ورود طالبان، به تن کرده است.

وقتی بالا سر پیکر محمدناصر رسیدم، دیدم بر خلاف مسائل طبیعی و بر خلاف ذهنیتی که داشتم، جنازه تقریباً سالم است و چندان هم متلاشی نشده، طوری که حتی توانستم ردّ گلوله‌ها را روی بدن مطهرش تشخیص بدهم. البته برای کسی که عمر کوتاه ولی پرخیر و برکت خود را در جهت کسب مرضات الهی صرف نموده بود، انتظاری غیر از این هم نمی‌‌رفت.

تا یک ماه از سرنوشت ۹ دیپلمات جمهوری اسلامی ایران که در مزار شریف به شهادت رسیدند گزارشی منتشر نشد، تا این که پیکر مطهر آنان در یک گور دسته‌جمعی در خرابه‌های پشت کنسولگری پیدا شد و در روز ۲۱ شهریور۷۷ شهادت آنان از رسانه‌ها اعلام شد که به دنبال آن مقام معظم رهبری سه روز عزای عمومی در کشور اعلام کردند.